خرید بک لینک
 

دیگر مهم نیست که من چه فکر می کنم..یا حتی مهم نیست که تو چه فکری می کنی..

همه خیال می کنند جدایی چیزی مثل مردن است؛ من اما حس میکنم رها شده ام.. چقدر می ترسم از این حس رهایی.. به هیچ جا, به هیچکس, به هیچ زمانی تعلق نداشتن, چیز ترسناکی ست..

دیگر حتی مهم نیست موهای من چقدر بلند است..

دیگر مهم نیست چشمانم چقدر می درخشید یا چقدر نمی درخشند..

مهم نیست کجا هستم, مهم نیست کجا می روم..مهم نیست چقدر دست هایم سردند... چقدر سرد بوده اند..

مهم نیست شعرهایم حالا کجا می روند..مهم نیست هرچقدر که تنها باشم, هرچقدر که سکوت..سکوت....

حس می کنم باد سردی شده ام که بی خانمان است..

مثل تاوانی شده ام که تمام شعرهایم باید پس بدهند.. تمام شعرهای نگفته ام.. تمام کلماتی که توی چشم های لعنتی تو گمشان کردم..

پ.ن1: هیچوقت نفهمیده ام

طعم باران های اردی بهشت را

پ.ن2: بنفشه های من...

پ.ن3: نوشته های قدیمی چقدر هنوز درد دارند

نوشته شده در شنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 6:11 PM توسط شبنم|

برچسب: نویسنده: حدیث رضایی تاريخ: پنجشنبه 3 اسفند 1396 ساعت: 16:42

صفحه بندی