سال های دور
-
تاریخ: 1401/4/21 ساعت: 15:28
یادم نیست، اخرین باری را که میدانستم وبلاگی در دنیا متعلق به من است.. خیلی خیلی اتفاقی، درست بعد از نیمه شب، وقتی که هیولاهای ذهن حمله ور میشوند، یادم افتاد اینجا را دارم.. یادم افتاد چقدر دوست داشتم اینجا را.. و در یک آن فهمیدم شاید جواب سوالاتم را اینجا پیدا کنم.. جایی که خودم را پنهان کرده ام..ال...
درهای قرمز
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 12:50
یک روز خیلی آفتابی؛ وقتی که گربه ها هم زیر سایه های توی خیابان لم داده بودند، زنی با موهای سیاه-درست همرنگ شب- از پشت در قرمز رنگی بیرون آمد. نگاهش مثل زن های دیگر نبود.از آنطرف خیابان داشتم او را م
Shut up
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 12:50
دیگر مهم نیست که من چه فکر می کنم..یا حتی مهم نیست که تو چه فکری می کنی..من اما حس میکنم رها شده ام.. چقدر می ترسم از این حس رهایی.. به هیچ جا, به هیچکس, به هیچ زمانی تعلق نداشتن, چیز ترسناکی ست.. کوچه ها را میگردم و چشم های حال بهم زن همه را تماشا میکنم. با خودم میگویم چرا انقدر بیزارم؟ نفرتم را نم...
Illusion
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 12:50
جایی که آدم خودش را فراموش کند کجاست؟خیلی ها، مثل خودم گمان میکنند اگر محل زندگی و دنیایشان را تغییر دهند همه چیز خیلی بهتر و عالی تر خواهد شد.. فکر میکنند این حس های زنجیر مانند، رهایشان خواهد کرد.ول
Epitaph
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 12:50
حس خوبی دارم.. درک شدن حس خوبیست شبیه آبی که در مشتم نگه داشته ام.. میدانم تمام قطره ها دارند آرام آرام از مشتم فرار میکنند.. میدانم چقدر همه چیز برای من تراژدی و سهمناک است..اما نمیتوانم.. نمیتوانم ا
Careless whisper
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 12:50
در زندگی هر آدم، بعضی ها هستند که هرگز و هیچوقت از ذهن پاک نمیشوند.. ربطی به دوری و نزدیکیشان هم ندارد.. می آیند و چنان ردپایی به جا می گذارند، که نمی توان فراموششان کرد..تو را از بیخ و بن تغییر میدهند، شکل میدهند. جوری که خودت هم میشوی یادآوری از آنها..خیلی سخت تلاش میکنی که نروند. به خودت می ایی و...
ISOLATION
-
تاریخ: 1397/10/18 ساعت: 19:01
بلاگفا تیر آخر را زد.. مثل قاتلی بی رحم.. حرف هایم ته کشیده انگار..مثل گذشته ها دیگر دوست ندارم حرف هایم را، افکارم را اینجا بنویسم..حتی الانش هم حوصله هیچ چیز را ندارم.. کتاب هایم را نصفه نیمه رها می
6 سال یلدا
-
تاریخ: 1397/10/18 ساعت: 19:01
سرمست اگر به سودا برهم زنم جهانی عیبم مکن که در سر سودای یار دارم.. سعدی
perks of being a wallflower
-
تاریخ: 1397/10/18 ساعت: 19:01
می دانید, حتی اگر قلبتان را رها کنید, خاطرات مثل عنکبوت های سیاه بی رحم, هر شب به شما هجوم می اورند.. و هرچه سعی کرده باشید جایی مخفی شوید, باز هم عنکبوت ها شما را پیدا خواهند کرد.. با ترس ها باید روب
neant
-
تاریخ: 1397/10/18 ساعت: 19:01
تازه گی ها همه چیز از یادم می رود.. یادم می رود باید بخوابم..باید بیدار شوم..باید همه چیز را تکرار کنم..باید بدانم همه چیز تمام شده و دوباره همه چیز تمام خواهد شد.. و دوباره هیچ چیز مهم نیست و من گیر
4
-
تاریخ: 1397/10/18 ساعت: 19:01
بیدارم و بی تاب نگاهت ، شده آوار این خاطره ها فاصله ها این همه تکرار... رضا وطن دوست
panic attack
-
تاریخ: 1397/10/18 ساعت: 19:01
خیلی وقتها شب که می شود, سعی می کنم هرچه زودتر خوابم ببرد..خودم را تمام روز سرپا نگه می دارم تا شبها همین که چشمهایم را بستم خوابم ببرد.. می دانید که ,آدمها تمام نمی شوند، آدمها نیمه شب با همه آنچه در
The most beautiful road of my life
-
تاریخ: 1396/12/3 ساعت: 16:42
وقتی تصمیمتان را بگیرید، روزی هزار بار بهش فکر می کنید؛ ولی ته دلتان می دانید هیچ چیز تغییر نخواهد کرد..حتی اگر ساعت ها اشک بریزید، حتی اگر شبها خوابت
94.10.25
-
تاریخ: 1396/12/3 ساعت: 16:42
دیگر مهم نیست که من چه فکر می کنم..یا حتی مهم نیست که تو چه فکری می کنی..همه خیال می کنند جدایی چیزی مثل مردن است؛ من اما حس میکنم رها شده ام..
دوباره
-
تاریخ: 1396/12/3 ساعت: 16:42
کاش میدانستم تمام زخم هایم تقصیر هیچکس نیست و این منم که مدام و مدام تصورت میکنم و هربار انگار که قلبم خالی تر میشود.. آنوقت دیگر دست از س