خرید بک لینک
خیلی وقتها شب که می شود, سعی می کنم هرچه زودتر خوابم ببرد..خودم را تمام روز سرپا نگه می دارم تا شبها همین که چشمهایم را بستم خوابم ببرد..

می دانید که

,آدمها تمام نمی شوند، آدمها نیمه شب با همه آنچه در پس ذهن تو برایت باقی گذاشته اند، به تو هجوم می آورند.*

انوقت دیگر نمی شود تحمل کرد.حتی نمی دانی به چه چنگ بزنی که نفس کشیدن ممکن شود..

تازه دارم حس می کنم خالی بودن را..از همه کس و همه چیز خالی ام..

تمام کتاب های دنیا,تمام ابرنگ های دنیا,تمام باورهام, تمام ادم ها هم نمی توانند مرا از خالی بودن نجات دهند.گمانم خیلی چیزهارا با خودت برده ای..

اشتباه می کردم..

ادم ها تمام نمی شوند..حتی اگر مرگ هم سراغت بیاید, ادم ها تمام نمی شوند..

نمی دانم کی می شود از چیزی که هستم,از حسی که دارم, از خود خودم برای ادم های زندگی ام بگویم..ولی..مگر فرقی هم دارد؟ادم ها باز هم چیزی که از تو می خواهند را می شنوند..نه بیشتر,نه کمتر..

پ.ن1: امشب خوابم نبرد..

پ.ن2: وقتی می شکنی,لازم نیست چیزی به تو بگویند.. با هر وزش نسیمی, مثل خاکستر توی دستان باد رها می شوی..

*: هرتا مولر

برچسب: نویسنده: حدیث رضایی تاريخ: سه شنبه 18 دی 1397 ساعت: 19:01

صفحه بندی